بازم کامنتاتونو فقط خوندم و تائید نکردم.
اون روزی که آخرین پست رو گذاشتم یه بحث کوچیک کردم و بغض کردم
یه چند تا پست چثناله توی دیلیم گذاشتم و نیک خوندشون و اومد پی ویم
قبلا نیک به من اعتماد کرده بود. اون شب خیلی به هم حس بهتری پیدا کردیم و آره. یهو گفتم هی هی هی اوشن تو همیشه لال مونی میگیری و فقط میگی خوبم چیزی نیست نه بابا اوکیم و آره.
یهو شروع کردم به وویس گرفتن و تمام مدت گریه کردم
و بیشتر گریه کردم چون اون نگرانم بود.
بیشتر گریه کردم چون خانوادم برام گریه کردن
اونا نگرانم بودن و برام گریه کردن.
متنفرم از اینکه بقیه برام گریه کنن
متنفرم از اینکه بقیه نگرانم باشن.
و از همه بیشتر متنفرم از خودم
اوه
من دیگه گوه بخورم وقتی میریم بیرون فلشمو بیارم
گوه بخورم برم اصلا
مگه تو خونه موندن چشه؟
اوه
از دوستای ریلم متنفرم
از این به بعد فکر کنم بودن باهاشون فقط تظاهره
خانوادم؟ اوه بازم ازشون متنفرم
تن صدام رفته بالا. نمیتونم مثل آدم حرف بزنم.
داد میزنم و عربده میکشم
کلاسام تموم شدن و مائده و پریا میخوان کلاسای منو شروع کنن
به اسم بابام نمیزاره پیچوندمشون
یه عمر بابام نمیزاشت و میپیچوندم با بهونه های خودم
این بار خودم نخواستم و فقط مخالفت بابامو بزرگش کردم همین!
از آهنگام متنفرم
اونا یه کاری میکنن از خودم متنفر شم
شاید نمیفهمه هر کلمه از حرفاش چجوری برام اهمیت دارن.
اوه من داد میزنم؟ تن صدام بلنده نه؟
شاید فکر کردی دست خودمه؟
دوباره ماسکام دارن قاطی میشن.
اوه
چرا نمیفهمه خوشم نمیاد؟
من از خودم متنفرم خب؟ خوشم نمیاد. نکن.
رابطم با همه داره بهم میریزه
با همه
سرم سنگینه
skinz رو مخمه.
"اتفاقای بد روی ریپلین، چی میدونی راجع بهش؟"
"فیس آف، نشونش بده. نشون بده چی زیر ماسکته. زیر پوستت"
سرم داره دوباره درد میگیره
"میبینم که اون ایستاده و دستتو گرفته، دستتو بزار روی شونه هاش... حالا من بیشتر سردم میشه. اما چطور میتونم ازش متنفر شم؟ اون یه فرشتست. اما بعدش دوباره یه جورایی آرزو میکنم کاش اون مرده بود همونطور که کنارت قدم میزد. "
الان دیوونه میشم.
"قلب من قلب توئه، اطراف رو نگاه کن. چیزی برای نگرانی نیست. اگه همه چیزمو از دست بدم هم ناراحت نمیشم چون تو قراره من بشی و من قراره تو بشم."