از پای کامپیوتر بلند شدم

رفتم شام بابامو از پله ها اوردم

مامانمم تو راه داشت میومد و بهم گفت کفشامو بیارم داخل

سمت اوپن که بابام رو مبل نشسته بود رسیدم گفتم الان

صدام یکم آروم بود و مثل همیشه نامفهوم حرف زدم

بابام فکر کرد سلام کردم

و اونم در جوابم گفت سلام

انقدر سلامش مهربون بود دلم نیومد بگم درست متوجه نشده.